حمزه واعظی*
گستردگی و گسستگی؛ پارادوکس تطوّرات افغانستان
اشاره: تاريخ تحولات سياسي- فرهنگي افعانستان را ميبايد به دو مرحله مجزّا تقسيم و تعريف کرد؛ دو مرحلهاي که از نظر توليدات و تأليفات شکلي، تأثيرات متفاوتي را در سرنوشت تاريخي نسلها و عصرهاي باشندگان اين سرزمين برجاي گذاشته است. اين دو مرحله را مي توان «افغانستان تاريخي» و «افغانستان معاصر» و يا جديد نامگذاري کرد.
مرحلهي گستردگي
افغانستان تاريخي به يک حوزه جغرافيايي محدود نيست بلکه آبشخور يک حوزه بزرگ تمدن دوهزارساله است که با همه تغيير پذيريهاي مرزهاي سياسي سهم مهم و مؤثري در توليد دانش و فرهنگ بشري ايفا نموده است. شکلگيري و تکوين اين دوره را ميتوان از پانصد سال قبل از ميلاد دانست که نشانه روشن آن در پيدايي "اويستا" و آيين خيرانديش زرتشت از بلخ، علامت گذاري ميگردد؛ آييني که ضمن تعليم يکتاپرستي، به شهرنشـيني، زراعت، مالـداري و راستي توجّه دارد و انسـانها را از دروغ،
* دانش آموخته علوم سیاسی، محقق، روزنامه نگار و تحلیل گر مسائل افغانستان
راهزني، بيابان گردي، چپاول و شرارت حذر ميدارد.
دولت باختريان نخستين ساختار منظمي است که در نيمه هزاره قبل از ميلاد، افغانستان را از يک نظام سياسي متمول برخوردار ميسازد. درگذر طولاني اين دوره تاريخي، اين حوزه دولتهاي مختلف و متعدد خارجي و داخلي مثل يونان و باختري، کوشاني، يفتلي، ترک و ساساني را تا ظهور اسلام، امامه و پس از آن حاکمان عرب و طاهري و صفاري و ساماني و غزنوي و سلجوقي و غوري و خوارزمشاهي و مغولي و تيموري و بابري و صفوي را تجربه کرده است، امّا با همه تغييرات و تطوراتي که در نظامهاي سياسي به وجود آمد، ويژگيهاي تمدني اين حوزه از رشد و شکوفايي بهرهمند بوده است. هرکدام از اين دورهها و دولتها با وجود بيگانه بودن و حميّتشان بر قتل و تجاوز، سنگي بر بناي تمدن و فرهنگ اين مرز و بوم تاريخي اعمار کردهاند.
اين گفتار، سرِ تفصيل پردازي در اين باب را ندارد امّا به طور خلاصه ويژگيهاي عمومي اين دوره تاريخي را به چند نمايه تلخيص مينمايد:
۱. افغانستانِ کُهن با بيشترين مدنيتهاي تاريخي جهان آشنا بوده است. اين خود، به دليل موقعيت ويژه جغرافيايي خود، از يکسو با مدنيت سواحل مديترانه آشنا بوده است، و از سويي ديگر با تمدن بزرگ هند وچين در داد و ستدهاي متقابل مدني قرار داشته است. به همين دليل است که به تدريج اين حوزه تبديل به يکي از چهار راههاي تمدني دنيا ميگردد و نقطه تلاقي و اتصال فرهنگها قرار ميگيرد و با رونق يافتن جاده ابريشم، اين پروسه به يک جريان پويا و مستمر تبادل فرهنگ و داد و ستد تجارت جهاني تثبيت ميشود.
۲. اين حوزه تمدني، دايم در جريان سياّل تأثيرپذيري و تأثيرگذاري بوده است. درنتيجه اين جريان سيّال، وجوه مشترک فراواني با تمدنهاي بالنده ديگر ايجاد شده است. برگرفتن عناصر مفيد از تمدّن يوناني در زمينه فلسفه و طب و نجوم و بهرهوري از تمدن هند وچين در زمينه صنعت و تجارت و مؤلفههاي ديني، در فربه نمودن و قابل امتناع شدن اين تمدّن، تأثير فوق العاده گذاشته است. با ظهور اسلام، اين مرز گسترده فرهنگي، در بازپروري و گستردگي تمدن اسلامي سهم عظيمي برعهده گرفته است. مراکز بزرگ علمي و فرهنگي بلخ، غزنه و هرات در طول قرنها مهد انتشار علم و فلسفه و ادبيات و ترجمه به دنيا بوده است.
۳. پيوستگي جغرافيايي و پيوند خوردگي تاريخي افغانستان با حوزه بزرگ فرهنگي ايرانِ تاريخي، آسياي ميانه و شبه قاره هند، مهمترين و تفکيک ناپذيرترين عنصر تاريخي اين سرزمين ميباشد. اين حقيقت، افغانستان تاريخي را با حوزههاي نامبرده، به ويژه ايران، در يک ميدان گسل تمدّني رديف ميکند. از همين رو، درک حقايق تاريخي و فهم ويژگيهاي تمدني افغانستان بدون شناخت ومطالعه حوزههاي ياد شده ناقص و نارسا خواهد بود. پيوندها وعمق ويژگيهاي مشترک اين رشته هاي تمدني را زماني در مييابيم که مرزهاي سياسي موجود را معيار مطالعه و الگوي پژوهش قرار ندهيم. تأکيد بر اين مشترکات نه تنها بسياري از فاکتورهاي مجهول و مغفول عناصر تاريخي را عيان ميکند بلکه تلاش مشترک و ذهن جمعي تاريخ فرهنگي اين سرزمينها را نسبت به توليد مولدههاي درهم تنيده تمدني معطوف ميسازد.
اين قلم معتقد است که به همان ميزان که پروسه «شرق شناسي» غربيان،- آن گونه که ادوارد سعيد درکتاب راهگشايش به روشني نمايانده است- مملو از تحريف و توليدات سياسي است، تاريخ سازي خود شرقيان سرشار از شائبه و عاطفه ناسيوناليستي و ايدئولوژيک بوده است. متأسفانه اين بدعت و انحراف فرهنگي، مبناي يک رفتار سياسي در روابط کشورهاي شرق گرديده و خط فاصل ضخيمي ميان آنان کشيده است. از همين رو ميتوان گفت ناسيوناليسم تاريخ نويسي، الگو و مبناي اصلي ناسيوناليسيم سياسي درجهت جداسازي و تکه تکه نمودن فرهنگهاي مشترک و مشابه در شرق بوده است. اين جريان، به ويژه در ميان دو کشور همتاريخ ايران و افغانستان غم انگيزتر مينمايد. تاريخ پردازان دو طرف با «نگاه و انگيزه سياسي» به ميراثهاي مشترک فرهنگي، کوشيدهاند داراييهاي تقسيم ناپذير تاريخ و عناصر تفکيک ناشدني تاريخي و تمدني را به نفع مرزها و واحدهاي سياسي کنوني مصادره نمايند.
۴. افغانستان تاريخي، مهد ترويج و تمزيج بسياري از اديان مهم بشري مثل زرتشتي و بودايي، شيوايي و ميترايي بوده است که همين اديان با ادبيات و رسالتهاي انساني خود مولد نشر و دانش زمانه بودهاند.
طلوع زبان فارسي از مطلع الشمس بلخ صورت گرفته و در طول قرنها عامل و باعث گسترش و پرورش ارزش و دانش قرار داشته است. بسياري از علوم و فنون به همين زبان فخيم ترجمه، تأليف و توليد شده و بدين ترتيب اين زبان به طور گسترده و درخشاني حامل و خادم يک حوزه مهم تمدني قرار گرفته است.
۵. نوعي گستردگي و درعين حال ناپايداري و علوم تداوم در نوع نظامهاي سياسي حاکم وجود داشته است. حاکمان سلسلهاي ميراث مشترک انديشه قلمروگشايي را به نسلها و عصرهاي متوالي به ارث گذاشتهاند و امپراطوريهاي مبتني بر قاعده خاک و خون را بر آفاق توسعه پذير ترسيم کردهاند. بنابراين و با اين وجود، دوره ياد شده را به دليل تکامل تدريجي و تکوين مميزههاي ارجمند تمدني، ميتوان «تاريخ گستردگي» نام گذاشت؛ تاريخي که با همه فراز و فرودهاي سياسي- فرهنگياش، نسبت و جايگاه تمدّني اين سرزمين را در انحناي تاريخ تمدّن بشري مشخّص ميکند.
مرحله گسستگي
ورود افغانستان به مرحله جديد زندگاني سياسي و دور تازه تحولات فرهنگي- اجتماعي، از سال ۱۷۴۷م. شروع ميشود؛ يعني از دورهاي که اين کشور به عنوان يک واحد سياسي محصور شده، ولي با هويّت ملي- فرهنگي چهل تکّه در زمره واحدهاي سياسي جهان فهرست ميشود. مشخصه اصلي اين دوره جديد اين است که مجاري توليدات فرهنگي محدود، و ميراثهاي تمدني، فسيل شده ميگردد. سرشت تحولات سياسي-اجتماعي به گونهاي خصلت گذاري شده که ظهور يک فرهنگ بهم پيوسته که تجليگر علايق و انديشههاي مشترک اجتماعي در حوزه ملي بوده باشد، مجال انبساط نيافته است. از همين رو، پروسه ملّت سازي که حاوي مؤلفههاي فرهمند فرهنگي- اجتماعي باشد، از سطح احساسات و پيوستگيهاي عشيرهاي به عمق رهيافتهاي ملي، تغيير و تعلّق پيدا نکرده است. اراده مشترک براي شبيه سازي خرده فرهنگها و توليد عناصر همپايه و پيوسته فرهنگي، کمتر مجال بلوغ يافته و مؤلفههاي بنياديني مثل "وحدت"، "دين" و "حکومت" عرصه و عامل مؤثري براي قوام و قيام پروسه ملت سازي قرار نگرفته است.
بنابراين، اين دوره را ميتوان «تاريخ گسستگي» نام گذاشت؛ تاريخي که زندگي اجتماعي مردمان اين سرزمين را با خمير مايه بحران تنومند دروني و ناتواني و ناپايداريهاي مداوم سياسي آميخته است و سرشت و ظرفيت و توان آن را در غنامندي فرهنگي کمُنيه ساخته است.
درک اين قلم از تاريخ تحولات سياسي- اجتماعي دو سده اخير، بر اين مفروضه استوار است که اين سرزمين از يک بحران چندلايه و پيوسته ساختاري در عذاب بوده است؛ بحراني که بسياري از فرصتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي را در جهت مدل سازيهاي ملي و نظاممندي هويتي حرام کرده است. اين بحران ريشه و منشاء در يک عامل "بيروني" و چندين عامل "دروني" دارد. کارکرد بهم پيوسته اين عوامل را با يک رويکردِ جامعه شناختي مي توان به نشانههاي ذيل کُدگذاري نمود:
۱. چرخه معادلات بيروني
۲. فاکتورهاي اکولوژيک
۳. ساخت قبيله اي
۴. هويت هاي زباني
۵. عصبيت هاي مذهبي، ناگشودگي هاي ذهني
۶. نظام هاي ناتمام سياسي
۷. سيستم ملوک الطوايفي
اکنون هرکدام از نشانههاي برشمرده را به تفصيل بيشتربه کاوش ميگيريم:
چرخه معادلات بيروني
موقعيت ژئوپلتيک و ژئواستراتژيک افغانستان، اهميت اين کشور را در منازعات و رقابت هاي استعماري به طور گسترده اي ارتقا داده است. قدرت هاي بزرگ جهاني در دو صد سال گذشته، افغانستان را همواره به عنوان يکي ازعرصه هاي زورآزمايي و چانه زني حساب کرده اند. از اين رو کوشيده اند از اين کشور به عنوان «حياط خلوت» مناسبات ژئوپلتيک خود استفاده نمايند. قرار گرفتن در چنين موقعيتي، افغانستان را برخلاف کشورهاي مشابه، در معرض نوعي فرسايش سياسي، فرهنگي و اقتصادي قرار داده است. خصلت «بيگانه ستيزي» مردمان اين سرزمين موجب گرديده که نه استعمارگران توانسته اند با حضور فيزيکي خود، فرآورده هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي خويش را در اين کشور احاله کنند، و نه شرايط و ساختار دروني آن، زمينه و گستره توسعه اجتماعي، پايداري سياسي و پويايي فرهنگي و اقتصادي را فراهم ساخته است.
بنابراين قدرتهاي استعماري نه توانستهاند افغانستان را به طور کامل تحت اشغال خود درآورند و نه هيچگاه دست از دخالتهاي سياسي و تحرکات نظامي عليه اين کشور برداشتهاند. سير و ثمره اين رويکرد، شرايط و بحرانهايي بوده که جامعه افغانستان دائماً درگير آن بوده است، از جمله: قرارگرفتن در معرض تهاجم، تخريب و تهديدهاي بيروني؛ تحميل و تحمل زمامداران وابسته، نامشروع و بيکفايت؛ ناپايداري مداوم حکومتها؛ شکافهاي فعال اجتماعي؛ غيبت نظم و سيستم؛ و سرانجام، فقدان مديريت متمرکز و پوياي فرهنگي- آموزشي.
فاکتورهاي اکولوژيک
در افغانستان علاوه بر چهار گروه عمده قومي: پشتون، تاجيک، هزاره و ازبک، دهها خرده گروه ديگر وجود دارد که در محيطهاي خاصي تمرکز زيستي دارند. پشتونها عمدتاً در شرق و جنوب زندگي ميکنند؛ تاجيکها در ولايتهاي شمالي و نيز قسماً در غرب کشور سکونت دارند، هزارهها عمدتاً در مرکز و ولايتهاي مرکزي به نام "هزارهجات" تمرکز دارند و ازبکها در برخي از ولايتهاي شمال مثل جوزجان، سمنگان، فارياب و سرِ پل اکثريت دارند. سايرخرده گروههاي قومي مثل ترکمنها، ايماقها، قزلباشها، قرقيزها و نورستانيها در محيطهاي مخصوص و تفکيک شدهاي زندگي ميکنند.
محيط مجزا و مرزبندي شده، ساکنين خود را با روحيات، باورها و خصلتهاي محيطي ويژهاي پرورش و سازگاري داده است که اين ويژگيها عمدتاً صورت و سيرت متفاوتي از همديگر پيدا ميکند. ساکنين يک محيط، تحت تأثير فشارها، خصوصيات و آموختههاي محيطي، رفتارها و باورهايي را کسب نمودهاند که متأثر از شرايط اکولوژيک همان محيط است. تأثيرات متفاوتي که محيطهاي مجزا در شخصيت روحي-رفتار و تربيت اجتماعي- ذهني ساکنين خود القا و ايجاد کرده، نوعي تفاوت و گاه تعارضي را در شيوه و کيفيت زندگي اجتماعي وآداب قبيلهاي، هنجارها، تجربيات و ارزشهاي عشيرهاي به وجود آورده است که در گذارههاي ذيل تجلي پيدا کرده است:
بيگانگي روحي- عاطفي و تفاوت فرهنگي- رفتاري ساکنان محيطهاي تفکيک شده با يکديگر، مثلاً قندهار با باميان، هرات و پکتيا، بدخشان و فارياب؛ تشديد روحيه درونگرايي قومي- محيطي ميان ساکنان مناطق مجزا و مختلف؛ احساس ناامني متقابل از جانب ساکنين محيطهاي بيگانه و پيرامون؛ گسترش و تداوم بياعتمادي در نتيجه عدم تشابه خصلتهاي محيطي و فقدان روابط متقابل بين -قومي؛ و کنش و واکنش درمقابل هنجارها و نمادها و ارزشهاي اجتماعي- فرهنگي قبيله بيگانه.
طبيعت محصور و خشن، کوهستاني و زندگي روستايي، به طور طبيعي روح خشونت، تعارضجويي، ناخويشتنداري، انعطافناپذيري و کينخواهي را در ميان مردمان و اقوام افغانستان حواله داده است. گاهي اتفاق افتاده است که مثلاً يک بامياني در سفر به پکيتا دچار ترس و دلهره شديد گردد و مورد تحقير و تهديد واقع شود.
گرچه اين گونه روابط، به جز در دوره امير عدالرحمانخان که به رويارويي خونيني ميان پشتونها و هزارهها منجر شد، تا قبل از ۱۳۷۰ به شکل عريان، همگاني و گستردهاي رخ نداده است، امّا با اين وجود، پتانسيلهاي ناهمسازگري بسان يک آتشفشان خاموش ولي فعّال همواره در مقابل افراد و اقوام کشور وجود داشته و بهانهاي نياز داشته تا به گونه گسترده مشتعل گردد.
ساخت قبيلهاي
ساخت قومي در افغانستان به گونهاي توليّت و تسرّي شده که از نظر عملي و ذهني، راه اعتماد، همگويي و خويشتنداري متقابل را مخدوش و مغشوش ساخته است. اين وضعيت، سازمان قبيلهاي را از نظر بافتاري دچار تفاوتها و تعارضات متنوع هويتي نموده که عموماً در سطوح ناهمگني طبقهبندي ميشود. سطوح چندگانه هويتي با همه ويژگيهاي نامتجانسي که در تعادل اجتماعي بروز ميدهد، در سرنوشت ملي چند نوع تأثير مشترک بر جاي گذاشتهاند:
۱. نظام قبيلهاي در افغانستان، نظام بسته و خويشتن محور است. خصوصيت اين نظام، فرافکني و درونگرايي ميباشد که حصار و پردهاي از بياعتمادي و ناهم پذيري را نسبت به محيط و کتلههاي بيروني، در ذهن و بينش جامعه داخلي اشاعه ميدهد. پيوستگي غريزي افراد يک قبيله و روابط دروني يک محيط زيستي مشترک، نوعي سلسله مراتب و قشربنديهاي ثابت اجتماعي در داخل حلقه سازمان قبيلهاي ايجاد کرده که عملاً ارتباط و تبادل آموزهها را مابين پيروان و بستگان قبايل بسته است.
۲. وجود و شيوع "عصبيت" ناخودآگاه در قبايل مجاري ارتباط و مراوده اجتماعي-فرهنگي را ميان اقوام بسته است. تعصب به صورت يک "روح جمعي" در قبيله درآمده که نوع روابط، خويشاوندي، انگارهها، بينش و سليقه و چگونگي "سير جمعي" قبيله را تعيين ميکند و به عنوان يک آموزه فيزيولوژيک، عنصر مهمي از عناصر جامعهپذيري در تربيت روحي و پرورش ذهني افراد قبيله به شمار ميرود. شدّت اين پديده در ضمير همه گروههاي قومي نهادينه شده، امّا پشتونها به دليل تابو سازي نمادهاي قومي و هزارهها به دليل علايق غلو آميز مذهبي، تعلّق پررنگتري از اين رهگذر نشان دادهاند. تعصب گاهي به صورت دلبستگي بسيار شديد به سرحد "فداشدن" در راه دلبستگيها و پندارهاي قومي، گاهي در هيأت جنون مذهبي، گاه به شکل سمبل سازي زباني و در مقاطعي به جامه حزب پرستي افراط گرايانه ظهور کرده است.
۳. زندگي روستايي با فرهنگ، آداب، هنجارها و باورها و سنّتهاي قبيلهاي که در هر قبيلهاي متفاوت است، مقاومت سرسختانهاي را در برابر فرآوردههاي مدرن بروز ميدهد. علاوه بر اين، تفاوت آيينها و نمادهاي قومي در کنشهاي اجتماعي، به دليل برنتابيدن عناصر نامشابه يکديگر، به چالش در ميافتند. بنابراين، فرهنگ قبيلهاي از يکسو با نشانههاي زندگي مدرن در تقابل است و از سوي ديگر با مميّزههاي فرهنگ ميان-قومي در تعارض. فرايند عيني اين روند، قايم شدن بحران ذهني و بروز پريشان رفتاري در تعادل ملي بوده است.
۴. فقدان شناخت، فهم و علاقه همگاني و متقابل در جهت بازيابي مشترکات ملي و عدم توافق بر تعريف منافع و مواريث کشوري، امکان و اعتبار ملتسازي و تلفيق هويتهاي قومي به «هويت ملي» را کم رمق ساخته است.
هويتهاي زباني
زبان يکي از عناصر پايهاي هويت ملي به شمار است، که با کارکردهاي غنامند و چند وجهي خود جامعه ملي را هم سطح و هم شأن نموده و مفاهيم و علايق مشترک را پرورش ميکند. در افغانستان امّا، زبان به عنوان مدل گسستگي و بيگانگي اقوام و اتباع کشور عمل کرده است. بدين معني که تعدّد زباني موجود در جامعه، به چندگانگي ملي منجر شده و زبانهاي متفاوت نماد تشخّص و تمايز قومي و گاهي حتي نشانه تعصّب نژادي شناخته شده است. در افغانستان دو زبان اصلي و رسمي وجود دارد که به مثابه دو معيار تفکيک فرهنگي در عرصه ملي نقش ايفا کردهاند: "پشتو" زباني است که قوم پشتون را از ساير اقوام متمايز ميکند و عنصر مهم پيوستگي فرهنگي- قومي و عامل مؤثر تمايز و تفوّق سياسي جامعه پشتون قرار گرفته است. "فارسي" زبان مادري دو قوم بزرگ تاجيک و هزاره ميباشد امّا اکثريت مردم افغانستان با آن صحبت ميکنند.
سياست عناد آميز بسياري از حاکمان کشور نسبت به زبان فارسي-با وجود رسمي بودن آن- به گسترش و تشديد حساسيتهاي زباني مجال داده است. ترجيح قايل شدن زبان پشتو به فارسي در مراکز آموزشي، اداري و فرهنگي از يکسو به تضعيف حوزه تأثير اين ميراث غنامند تاريخي منجر شده و از سوي ديگر، تنش و تقابل اجتماعي- فرهنگي ناسختهاي را ميان فارسي زبانها و پشتو زبانهاي هموطن دامن زده است. مشکل قطببنديهاي زباني در همين موضوع ختم وخلاصه نميشود. علاوه بر زبانهاي ياد شده، به تعداد گونههاي قومي، گونههاي زباني و لهجههاي محلي نيز در افغانستان وجود دارد: ازبکي، ترکمي، ايماقي، قرقيزي، پشهاي، نورستاني و بيش از پنجاه زبان و لهجه ديگر در ميان اقوام و طوايف مختلف کشور رايج است که به تعداد دارندگان اين زبانها، گاهي تعلق و حتي تعصب نيز، گسترده شده است.
در زبان فارسي لهجههاي مختلفي وجود دارد، از قبيل: لهجه کابلي، لهجه بدخشاني، لهجه هزارگي و لهجه هراتي. هرکدام از اين لهجهها با تفاوتهاي آوايي ، ترکيبي و گويشي، اغلب براي صاحبان و حاملان خود، حيثيت يک "زبان" را القا ميکند، اين گمانه، به علاوه تفاوتهاي جغرافيايي و تمايزات قومي- عشيرهاي، بهانه و انگيزهاي ميشود براي احساس دور افتادگي و بيگانگي دارندگان اينگونه لهجهها نسبت به يکديگر. به عنوان مثال ديدگاه تحقيرآميز برخي از کابليها نسبت به لهجه هزارگي- و گاه لهجه هراتي- و بالعکس، نوعي شکاف و بدنگري ميان فارسي زبانها نيز پديد آورده است.
در مقابل، زبان پشتو امّا عنصر مهمي در بازپروري «روح همخواهي» پشتونها بوده که توانسته است در مقاطع مختلف، انگيزه و اراده آنها را هم در جهت همگويي قومي متمرکز نمايد و هم تعادل و در پارهاي موارد، تفوق آنان را در برابر ساير اقوام صيانت کند. به عبارت ديگر، زبان پشتو براي پشتونها نشانه وحدت قومي و برجستگي هويت سياسي بوده است.
عصبيتهاي مذهبي، ناگشودگيهاي ذهني
شايد هيچ عنصري را به اندازه مذهب نتوان تأثير گذار و تعيين کننده در مناسبات اجتماعي-قومي بر شمرد. مذهب از آنجا که در عمق اعتقادات و باورهاي مردم افغانستان قايم شده، در روح و سطوح سنتها و آيينهاي قبيلهاي نفوذ نموده است. پايبندي احساسي به مذهب و درآميختگي با سنتهاي قبيلهاي، روح جمعي قبايل را در افغانستان حيات و رونق بخشيده است. فرو افتادگي در سنتها و دلدادگي به مذهب ظرفيت ذهني قبايل را در جهت گشايش عقلانيت و توانگري خرد جمعي محدود نموده و به ظهور و شيوع "عصبيت" در ضمير ناخودآگاه جمعي ميدان داده است. دو مذهب بزرگ تسنن و تشيع که با ريز فرقههاي خود نود و هشت درصد از مردم افغانستان را پوشش دادهاند، نوعي"مرز"هاي الزامآور و جداکننده ميان پيروان اين دو مذهب ترسيم نمودهاند. دو سوم جمعيت کشور را اهل سنّت و حدود يک سوم ديگر را شيعيان تشکيل ميدهند. پشتونها، تاجيکها، ازبکها و ترکمنها عمدهترين گروههاي قومياي هستند که پيرو اهل سنتند؛ هزارهها و قزلباشها عمدهترين پيروان مذهب شيعه شناخته شدهاند.
حافظه تاريخي جامعه افغانستان، تعارضات و بدگوييهاي فردي و جمعي متواتري را به خاطر تعلقات و تمايلات مذهبي به ياد دارد. اين تعارضات گاه به روياروييهاي خونيني منجر شده است. هر چند که در گسترش اين روند، منافع و اهداف سياسي تأثير فوق العادهاي داشته است امّا زمينهها و انگيزههاي غني شده ذهني جامعه شديداً مذهبي، به طور گسترده فرصت روياروييهاي ناخويشتن دارانه را ميان گروندگان مذاهب رقيب فراهم کرده است.
بزرگترين و فجيعترين نمايشي که از رويارويي مذهبي به ثبت رسيده، قتل عام هزارهها و شيعيان در دهه پسين قرن نوزدهم ميلادي است که باني و مجري آن امير عبدالرحمان بود. او با اخذ فتواي عدهاي از مولويهاي اهل سنّت مبني بر کافر دانستن شيعيان و هزارهها، توانست حسّ نفرت طلبي و انتقامجويي عامه اهل سنّت، بويژه پشتونها را عليه هزارهها بسيج نمايد. در نتيجه اين "جهاد"، تعداد بيشماري از جمعيت هزارهها قتل عام و ده ها هزار نفر ديگر به اسارت، غلامي و کنيزي گرفته شدند. از فروش اسرا و کنيزان به بازارهاي داخلي و خارجي، مدتي تجارت پُر رونقي پديد آمد. تأثير رواني و سياسي اين حادثه در شکلدهي روابط مذهبي و مناسبات قومي بسيار عميق بوده است: کدورت، بدنگري، ناامني، بياعتمادي و خصومتورزي متقابل، ذهن جمعي و رفتارهاي فردي پيروان مذاهب متفرّق را مديريت کرده و خاطرات و بستر زندگاني اجتماعي را مملو از پريشاني و بدگماني نموده است.
سنت ستيزجويي ودشمن پنداري مذهبي درمقاطع مختلف به صورتهاي متفاوت تبلور يافته است: در راهبردهاي حاکميت سياسي به شکل تبعيض، حاشيه زدايي از قدرت، محروميت از حقوق سياسي و مدني و تحريک احساسات مذهبي-نژادي عليه اقليتهاي مذهبي تجلي پيدا کرده است؛ در روابط ميان- قومي به صورت تحقير، تبعيض، برتري طلبي، باطل پنداري، تندخويي، و پرخاشگري نسبت به پيروان مذهب اقليت ظهور و شيوع يافته است.
پس از پيروزي مجاهدين بر بقاياي رژيم دست نشانده شوروي سابق و به قدرت رسيدن گروههاي جهادي و مذهبي(۱۹۹۲)، برخي انگيزههاي مذهبي در صف آراييهاي سياسي و کينهجوييهاي نظامي بيتأثير نبوده است. اعلام اين شعار که «زنان و شيعيان حق شرکت در انتخابات آينده افغانستان را ندارند» از جانب مولوي محمديونس خالص (از رهبران سياسي- مذهبي) و در ادامه آن مشارکت ندادن گروههاي شيعه در ترکيب دولت موقتي که از طرف گروههاي جهادي موسوم به " هفتگانه" در جون ۱۹۸۸ در پيشاور تشکيل شد، با همين فرضيه قابل مطالعه است.
جنگهاي خونيني که ميان نيروهاي اتحاد اسلامي به رهبري عبدالرب رسول سياف و حزب وحدت اسلامي به زعامت عبدالعلي مزاري بين سالهاي 1994-1992 در کابل اتفاق افتاد و مهمتر از آن، کُشتارهاي فجيعي که از طرف گروه طالبان عليه هزارهها با انگيزههاي عريان مذهبي جاري گرديد، نشانه بحران عميقي است که تعلّقات و به تعبير بهتر، عصبيّت مذهبي در تعادل ملّي ايجاد و ايراد کرده است.
نظامهاي ناتمام سياسي
در تاريخ نوين افغانستان، حاکميت يک جانبه و زورمندانه زمامداران قوم انديش و اعمال انحصار و تمامت خواهي سياسي-قومي، مجال مشارکت مؤثر ساير گروههاي قومي را در ساختار قدرت سد کرده بود. توليد و توليت انديشه انحصار، به تدريج به برتري خواهي سياسي و راسيسم قومي در حوزه رويکردهاي حکومتي منجر گرديد. تداوم اين راهبرد، پروسه حاشيه زدايي اکثريتي عظيم از گروههاي قومي، مذهبي و اجتماعي کشور از حيات سياسي و خويشتن خواهي و عظمت طلبي اقليتي از جامعه را پديد آورد. بارزترين نمود اين فرايند دراستراتژي «تصرف زمين» و«تسلط برچراگاهها» از جانب "کوچيها" تجلّي پيدا ميکند. کوچيها گروهي از عشاير مالدار و چادر نشينند که بدون داشتن "تذکره" (کارت هويت) ملي، تابعيت افغانستان را دارند و از حمايت دولتهاي اين کشور برخوردار بودهاند. اين گروه قومي در طول سالهاي متمادي با حمايت و هدايت دولتهاي افغانستان زمينهاي زيادي را از ساکنان بومي در مناطق غير پشتوننشين مثل ارزگان، غور، بغلان، پلخمري، بدخشان و... تصرف نموده و درآن ساکن شدهاند. اين پروسه از يکسو خصومتهاي قومي را دامن زده و از سوي ديگر رابطه نظامهاي حاکم را با اکثريت جامعه قومي حاشيهنشين بر پايه نفرت، ترس، بدخواهي و گريزگري استوار نموده است.
حکومتهاي خُرد انديش افغانستان با روشها و منشهاي غير عقلايي و کوتهبينانه خود نقش زيانباري در چگونگي ساختار ملي، روابط اقوام، مديريت سياسي-اقتصادي و توليت فرهنگي کشور ايفا کردهاند. ساحه ديد و عمل اين حکومتها از حيطه منافع قومي و خواستهها و هوسهاي عشيرهاي-خانداني فراتر نرفته است. بندرت اتفاق افتاده که در سياستگذاريهاي داخلي، آرمانهاي کلان ملي بر خصوصيات و منافع کليه اتباع و اقوام کشور تنظيم و تطبيق گرديده باشد. از همين رو، ويژگي مشترک تمام رژيمهاي سياسي افغانستان بر محور «فقدان مشروعيت ملّي» تشخيص ميشود. اصولاً منابع تأمين اقتدار و مشروعيت غير ملي و خود پندار آنها بر سه پايه استوار بوده است:
۱. "تغلّب"، که از منابع مشروعيّت در انديشه سياسي اين حاکمان به شمار مي رود.
۲. "حمايت بيروني"، که مبتني بر وابستگي و بده-بستانهاي سياسي با قدرتهاي بينالمللي و منطقهاي بوده است.
۳. "ايدئولوژي قومي"، که مبتني بر نامحرم دانستن اکثريت و اهلّيت و محرميّت اقلّيت تعريف و تطبيق شده است.
سيستم ملوک الطوايفي
گستردگي و ثباتمندي زندگي روستايي، بافتار شديداً ملوک الطوايفي را در جوامع قبيلهاي افغانستان تحکيم ساخته است. دور بودن از محدوده نظارت حکومت، پايداري سنتها و وجود کاستها و فاصلههاي طبقاتي، زمينههاي تثبيت و تداوم ساختار فئودالي را در ميان اقوام کشور فراهم کرده است. در زندگي قبايلي، در رأس هرم رئيس قبيله قرار دارد که نقش زمامدار يک دولت محلي را ايفا ميکند و از امکانات، زمين، قدرت، شهرت، اعتبار و اقتدار فوق العادهاي برخوردار است. رؤساي قبيله و يا طايفه در مناطق مختلف به نامهاي متفاوت: "خان"، "ارباب"، "داروغه"، "بيگ" و "پهلوان" ياد ميشوند.
بسياي از نزاعهاي ميان قومي در افغانستان ريشه در رقابت و خصومت رؤساي قبايل داشته است. در تعادل فئودالي، خانها نفوذ ساير رقبا را در حوزه حاکميت خود بر نميتابند. واکنش در مقابل اين نفوذ به منزله ناتواني و نشانه بيکفايتي خان تلقي شده و حيثيت و موقعيت او را در نزد رعايا و ساير رقبا مخدوش ميسازد. بنابراين، توسل به هر وسيلهاي در جهت حفظ سلطه و اقتدار، اغلب به برخوردهاي خشونتآميز و در نتيجه رقابت و منازعه دايمي ميان رؤساي قبايل گرديده است. رعايا نيز در اين رقابت به عنوان ابزار قدرت و واسطه رقابت نقش و جايگاه پيدا ميکنند و بدين ترتيب، روابط ميان -قومي با تنش و تعارض فزاينده، مستمر و حل نشدني آغشته شده و به صورت يک سنّت موروثي درآمده است.
با آغاز دوره جهاد و پديد آمدن تغييرات و تحولات گسترده در ساختارهاي سنتي و ذهنيت اجتماعي، نقش رؤساي سنتي (يعني ارباب و خان) به عناصر جديد رهبري (يعني ملاها، فرماندهان و رهبران احزاب) انتقال يافت. با حضور و نفوذ اين عناصر جديد در عرصه زندگي اجتماعي، رقابتهاي سنتي رؤساي قبايل به ستيزهگريهاي مدرن و خونين سياسي و نظامي تبديل گرديد.
تغييرات ناگهاني در جوامع سنتي (به ويژه در جوامعي با ساختارهاي قبيلهاي) عموماً ماهيت خشونت بار و مهار ناپذير ميگيرد. به اين جهت، رهبران جديد که پس از فرو پاشيدن رژيم نجيب الله در سال ۱۹۹۲ به قدرت رسيدند، با ذهن و بينش سنتي اما ابزار و امکانات مدرن مثل "حزب" و "تفنگ" و "ايدئولوژي" به مديريت کتلههاي قومي-اجتماعي پرداختند. اين رهبران کوشيدند با ايجاد حاکميّتهاي خودمختار، نظم و سلطه خود را همانند خانها بر ساير قلمروها نيز اشاعه دهند، امّا تفنگ "خودکار" روابط خونيني را در تعادل اجتماعي پديد آورده و خريطه عقدههاي فسيل شده را به گونه مهار ناپذيري باز گشود.